عبد المحمد آيتى

95

تحرير تاريخ وصاف ( فارسى )

خائف بود . لاجرم گروهى از ايشان را به گناه آنكه به تعليم حكمت مشغولند بيازرد و از شيراز براند . از آن جمله بود : امام صدر الدين محمود الاشنهى الواعظ كه علاوه بر آنكه در علوم اصول و فروع و الهيات و طبيعيات و هندسه و هيأت و حساب و جدليات و طب و علم نسب و تأويل و تفسير و وجوه قراآت و احاديث و اديبات از لغت و معانى و بيان و صرف و نحو و عروض يگانهء روزگار بود و هر سوآلى را على الارتجال پاسخ مىگفت ، در شيوه وعظ نيز دستى داشت [ 159 ] چنان‌كه سالى در عرفات براى حجاج وعظ مىگفت . شيخ شهاب الدين عمر السهروردى را كه نابينا شده بود در محفّه‌اى نشانده به مجلس او حاضر آوردند شهاب الدين سخنان او را بپسنديد و تحسين‌ها كرد . چون مغضوب اتابك واقع شد اين دو بيت حسب الحال بگفت : از صحبت تو كنون فراق اوليتر * بر درگه تو زرق و نفاق اوليتر چون پردهء راستى مخالف كردى * ما را پس از اين راه عراق اوليتر و نيز از دانشمندانى كه به قهر او گرفتار شده و تبعيد گرديدند ، يكى نيز امام علّام شهاب الدين توره پشتى « 1 » و ديگرى مولانا عز الدين ابراهيم قيسى بود كه در فنون علم اعجوبهء روزگار بود . حكايت كنند كه روزى جاهلى در لباس مشايخ صوفيه به بارگاه دولت او آمد اتابك از او تكريم بسيار كرد و از انفاس او مدد جست چون وقت نماز شام آمد اتابك اشاره كرد تا او به امامت بايستد . بيچاره معرفت مخارج حروف نداشت و اهدنا الصراط المستقيم را به غلط ادا كرد . چون از نماز فارغ شدند اتابك در اعتقاد مقلدانهء خود راسخ‌تر گشت و بر اكرامش بيفزود و صلتى گرانمايه به او داد . اين حكايت به حكايت سلطان محمد خوارزمشاه و علاقه و توجه او به صوفيه و مخالفت خواجه امام فخر الدين رازى و بالاخره ترتيب دادن آن مجلس از خربندگان پشمينه‌پوش شباهت دارد [ 160 ] وزارت او با امير فخر الدين ابو بكر و مقرب الدين مسعود بود اين فخر الدين ابو بكر نسبى و اصلى رفيع نداشت و پدرش را ابو نصر جوائجى مىگفتند زيرا در اوان كودكى حوائج به مطبخ اتابكى مىكشيد . اتفاقا روزى نظر اتابك بر او افتاد آثار شهامت و زيركى در جبين او مشاهده كرد و او را در عداد خادمان طشت‌خانه درآورد و پس از چندى سمت

--> ( 1 ) - چ : توده‌بشتى